(نقدي بر آقاي قراگوزلو)
"پا بر تيغ ميكشم
و به اميد هر صداي دور
دستمال سرخ دلم را تكان ميدهم" (حسين پناهي)
خواندن مطلبي(۱) از آقاي "محمد قراگوزلو" در سايت تحليلي ِ البرز، انگيزه اصلي نوشتن اين نوشتار را در من ايجاد نمود. اگرچه گزارههايي كه در اين مطلب خواهد آمد مستقيمن اشاراتي به آقاي قراگوزلو خواهد داشت، اما بي ترديد وجه نوعي خطاب قرار گرفتن ايشان نيز مد نظر است. چرا كه جماعتی از نيروهاي وفادار به انديشه چپ، در چنين فضايي سير مي كنند و اين نقد نه صدور سخني است كه از موضع يقين برخاسته باشد، بل كه موضعي است از يك منتقد، كه علاقه مند است در صورت كجي فهم خويش، به تيغ نقد دوستان نوازش و آراسته شود.
طرح سوالي مبني بر واقعي بودن يا نبودن جنبش سبز، حتا با چالشي پيرامون رنگ اين جنبش؛
("واضح است که منظور من از طرح این موضوع دامن زدن به یک بحث بیفایده صوری رنگشناسی؟! – حداکثر نمادشناسی- و غیره نیست. اما حتا اگر قصد شرح مبانی سمبلیسم را هم داشته باشم، میخواهم بگویم تاریخ مصرف سبز، چنانکه مد نظر لیبرالهاست – تمام شده است.") ورودي قراگوزلو به مدعاي بحث است. در طول بحث و به سياق نوشتارهاي پيشين، دغدغهي اصلي نويسنده جايگاه طبقه كارگر در جنبش كنوني و سهم اين طبقه در نتايج احتمالي اين جنبش است. نويسندهي اين مطلب در مقاله اي ديگر كه يادآوري آن در جهت بحث كنوني بي مناسبت نيست، با پيش كشيدن نظريه معروف ماركسيستي مبتني بر وحدت تئوري و عمل، همچنان معتقد است:
"وحدت تئوري و پراتيك تنها در يك شكل مادي و اجتماعي، يعني در جنبش طبقهي كارگر ميسر است"(۲). با چنين نگاهي است كه در آنجا متذكر مي شود:"مساله اصلي اين است كه جنبش سوسياليسم كارگري با ترسيم تصويرهاي زيبا از جامعهي دلخواهش، تودهها را به خود جلب نميكند، بل كه با پيشروي ِ جنبش كارگري در برابر سرمايه و با تحقق يافتن هر درجه از خواستهاي فرودستان، امكان بالندگي سوسياليسم بيشتر ميشود."(۳)
با چنين مفروضاتي است كه وي حتا جايي كه كسي از نويسندگان از يك سو نياز جنبش كنوني را در به صحنه كشيدن فرودستان جامعه متذكر مي شود و از ديگر سوي غلبه نگاه و گفتار اقتصادي بازار گرايانه در بين رهبران جنبش كنوني را سبب امتناع آنان از چنين كاري ميداند و اينگونه مي نويسد:
"در شرایطی که سیاستهای اقتصادی دولت مستعجل دهم نه نوید رشد اقتصادی را میدهد و نه وعدههای عدالت اجتماعی را شاید نخبهگان سیاسی جنبش سبز از فرصتی چه بسا تکرارناپذیر برخوردار باشند تا نه با تکیه بر عملکرد مصیبتبار گذشتهشان برای فرودستان اقتصادی بلکه با در انداختن گفتار اقتصادی عدالتخواهانه رسماً طبقات کارگری و تهیدستان شهری را به صفوف پیوسته و روزافزون سبزها فرا خوانند. مهمترین مانع فکری برای چنین فراخوانی اما غلبهی گفتار اقتصادی بازارگرایانه میان بخشهای گستردهیی از نخبهگان سیاسی جنبش سبز است"(۴) را برنمي تابد و مي نويسد:
"این به اصطلاح نخبهگان جنبش سبز که به لحاظ منافع و پایگاه طبقاتی، بخش قابل توجهی از طبقهی بورژوازی ایران را نمایندهگی میکنند نه فقط به گواهی عملکرد فاجعهآمیز گذشتهشان بلکه به شهادت نطقهای اخیر انتخاباتیشان نیز همواره از خصوصیسازیهای نئولیبرالی و بازار آزاد دفاع کردهاند و اصولاً نمیتوانند مدافع منافع طبقات دیگر - منظور من طبقهی کارگر است - باشند." (البته براي اينكه در طول بحث به اين بخش از ادعا نپردازم و در مقام دفاع از كسي برنيايم، ذكر اين نكته را از حيث اطلاع لازم مي بينم كه "ميرحسين موسوي" در مناظرهاي كه با "محسن رضايي" داشت، خطر حذفي را كه جناب قراگوزلو بدان اشاره كرده است به جان خريد و مخالفت اساسي خود را با طرح تحول اقتصادي بيان كرد و متذكر شد كه اين طرح منافع فرودستان و زحمت كشان را نديده است.)
با اين اشارات و ارجاعات به سراغ بحث و نقد مورد نظر خود مي رويم. من در اينجا به دنبال جزيي شدن تا سطح به چالش كشيدن رنگ مشهور شدهي اين جنبش نميروم، هرچند دوست مي داشتم كسي از مدعيان چپ كه اتفاقن مدعي ِ راستيني (از حيث چپ بودن و نه درست انديشيدن) نيز هست، به همان اندازهي يكي از همين كانديداهاي ليبرال ناميده شده درك مي كرد كه "رنگ سبز به دال شناوري تبديل شده است"(ميرحسين موسوي، سخنراني در جمع اساتيد دانشگاه بعد از انتخابات) و بنابراين دال مذكور هرگز نمايندهي مدلول و مفهومي خاص نيست .بر اين اساس به سراغ اصل مطلب مي روم.
۱- وحدت تئوري و عمل
"تنها كافي نيست كه انديشه براي تحقق خود بكوشد، بل كه واقعيت نيز بايد در تلاش براي به انديشه درآمدن باشد" (كارل ماركس، گامي در نقد فلسفه حق هگل)
شكي نيست كه از مهمترين جنبه هاي انديشه ماركس كه او را هم از عقل گرايي انتزاعي و هم پوزيتيويسم رايج زمان وي جدا مي كرد و منطق و روش ديالكتيكي وي را تا بدانجايي تكامل مي بخشيد كه خود در پيش گفتار بر كاپيتال، برپاي قرار دادن ديالكتيكش مي ناميد، تقريب و بل كه وحدت (و البته نه يگانگي) تئوري و عمل است. اين مسئله اما در طول زمان و به ويژه پس از ماركس، در كنار ديگر جنبه هاي انديشهي وي خود محل كژنماييهاي حسرت بار از سوي مدعيان همان انديشهها و رويكردهاي شناختي و حركتي شده است. شريعت سازي از انديشههاي چنان انديشمند بزرگي در مقابل روح و اساس انديشهي وي، بزرگترين لطف ماركسيستهايي بودهاست كه چند مفهوم و يك الگوي عمل ثابت را به همه جاي تاريخ كشاندهاند و اصرار دارند تا با منطقي "پروكروستين" بخشي از واقعيت زمانشان را از سر و ته بزنند و بخشي ديگر را آن قدر بكشند تا بر اين مفاهيم و چنان الگوي عمل يگانهاي بار شود و اينان رسالت تاريخي خويش را به سرانجام رسيده بيابند و بر تخت مونيستي حركت تاريخشان لم دهند و آغاز واقعي تاريخ را جشن بگيرند.
كوچكترين تاملي در انديشههاي ماركس و متدولوژي وي به خوبي نشان مي دهد كه چگونه نظريه نزد ماركس، هرگز تجريدي فارغ از واقعيت نيست كه اگر بود هرگز با آن جمله تاريخي در پايان تزهاي پيرامون "فويرباخ"، بر نقش رسمي فيلسوفان نمي تاخت كه:"فيلسوفان به شيوههاي مختلف جهان را تفسير كردهاند،مسئله اما بر سر تغيير جهان است." وحدت تئوري و عمل براي ماركس مهمترين و بهترين راه جهت رسيدن به همان تغييري است كه بدان ميخواند. اما تغيير در چه چيزي؟ تغيير در جهان براي ماركس همان تغيير در واقعيت اطراف خود است. واقعيتي كه براي تغيير يافتن در وهلهي اول بايد به شناخت درآيد و پس از آن، دركار شدن همزمان و هماهنگ چنان شناختي در قامت تئوري با كنش عيني و پراتيك آگاهانه است كه ماركس فقدان آن را نزد پيشينيان خود با تلقي "سوسياليستهاي خيال پرور" توصيف مي كرد. خيال پرور خواندن امثال "فوريه، اوئن و ديگران" تنها در اين نبود كه به موعظه اكتفا مي كردند و پاي در كنش عيني نمي نهادند، بل كه در درك ناقص آنان از واقعيت نيز تبلور مي يافت. بر اين اساس است كه وقتي طرح "سوسياليسم آينده" بدون در نظر گرفتن شرايط عيني جامعه و تاريخ مطرح ميشود به معيار جمله معروف ماركس در نامه به "براك" سنجيده ميشود كه: " اهميت يك قدم واقعي در جنبش برتر از دهها برنامه است". صرف ترسيم يك برنامه و پيش كشيدن الگوي عمل يگانهاي كه منطبق با نبض كنوني تاريخ نيست، تنها توان ذهني گردشگران در جهان تئوريها را تقويت ميكند، نه پاي حركت در مسيرهاي ناهموار واقعيت اجتماعي را.
۲- خاستگاه جنبش كنوني
"راديكال بودن يعني دست بردن به ريشه و ريشه براي انسان چيزي نيست جز خود انسان" (كارل ماركس، گامي در نقد فلسفهي حق هگل)
جنبش كنوني مردم ايران، ولو با هر تفسيري جنبش طبقه متوسط خوانده شود باز هم نمود وحدت تئوري و عمل است و در عين حال با آن تفسير مضيق چپ گراياني چون مورد بحث ما، شكل مادي و اجتماعي آن نه جنبش طبقه كارگر با آن توصيف مصداقي تنگنظرانه، بل كه جنبش طبقهي متوسطي است كه نه تنها از حمايت بخشهاي زيادي از گروهها و طبقات رو به پايين نيز برخوردار است كه به تجربه و درك حسي و واقعي خود مسئلهي خويش را در اين مقطع حساس از تاريخ در پراتيك سياسي يافتهاست و موضع ايشان نه تنها مبتلاي به ايرادي از حيث تئوري ماركسيستي نيست، كه دقيقن بر درك واقعيت و تبديل درك واقعي به تئوري عمل استوار بودهاست. مهمتر اينكه درك تئوري به تجربه اجتماعي هدايت شدهاست نه تحت تاثير يك بازي حزبي به زعامت رهبري كاريزماتيك كه درك خود را بر گردهي تاريخ تحميل كند تا به تعبير همين تحليلگران، "بزرگترین انقلاب تاریخ اجتماعی ما" را رقم بزنند.
من به هيچ عنوان معتقد نيستم كه يك سوسياليست نبايد افق و موضع كلي خود را شفاف و مشخص مطرح كند و مرزهاي خود را حفظ كند اما در عين حال ميان اهداف كلاني كه تحقق آنها قدري دوردستتر مي نمايد و حركتي كه ممكن است حصول به نتايج آن از دشواري زيست اجتماعي بكاهد مي توان توازني برقرار كرد و پذيرفت كه در فاصلهي دو انقلاب اجتماعي واقعي و تحقق ديالكتيك تاريخي در بازهاي كلان، ميتوان رخدادهاي درون دوراني بسياري را نيز تجربه و درك كرد. از طرفي پيش كشيدن يگانهاي عملي چون "طبقه كارگر" در شرايطي كه به نظر نميرسد خصوصياتي را كه ماركس در تبيين طبقه مورد نظر داشت به حوزهي مصاديق سرايت دادهباشيم، تنها ميتواند تكرار مفروضات تاريخي باشد.
بي ترديد هيچكسي نميتواند مدعي چپ بودن باشد و در عين حال منافع طبقات فرودست و به ويژه طبقهي كارگر را در نظر نداشته باشد. اما در اينجا طبقه به مفهومي متداخل و غير ِ تاريخي و نه به عنوان عنصر مبارزهي اجتماعي در نظر گرفته ميشود. در حقيقت اين حوزهي تفكيك براي تسهيل تعاريف است و نه ترتيب نظري عناصر كنش اجتماعي. از سويي ديگر بايد ديد وزن نظري و جايگاه خيل عظيم كارگران جامعهي ما كه همگي به همان وصف ماركس كه اينان "براي از دست دادن چيزي جز زنجيرهايشان ندارند" متصفند، در نسبت آگاهي و خودآگاهي عمومي چه سطحي را داراست؟ به نظر نمي رسد عدم همراهي طيفي از فرودستان جامعه با جنبش كنوني و شعارهاي آنها صرفن از يك خاستگاه طبقاتي برخاسته باشد، بل كه از نقطهنظري نزديك به واقعيت مي تواند برخاسته از ناآگاهي و حل بودن آنها در بخشهايي از ايدئولوژي حاكم از يك سو و فريفته شدن به كمكهاي صدقهاي دولت نهم از ديگر سوي باشد. به اين منظور دقتي در تاريخچهي حاميپروري در جمهوري اسلامي طي ۳۰ سالهي اخير (اگرچه در بسياري از موارد نتايج سياسي مورد اشاره كه به عنوان حاميپروري از آنها ياد كرديم، در نتيجه تجربه بعدي و نه تدبير پيشيني حاصل شد)، ميتواند راه گشاي اين مدعا باشد. بگونهاي كه عملن به وسيلهي بازي ايدئولوژيكي كه ساختار صورت دادهاست، گروههاي فرودستتر جامعه را بواسطه نداشتن فرصت و امكانات لازم براي انديشيدن و بازنگري در شيوههاي نظري و عملي حيات خود هرچه بيشتر تحت تاثير قرار داده و در ركود و سكون ِ توام با تحمل فرو بردهاست. البته استثنائاتي در اين ميان به چشم خورده است كه اگر در آنها عميقتر شويم، عدم گستردگي آنها مشهود مينمايد. طرفه اينكه هر تكاني كه ساختهاي سياسي حاكم بر ايران طي ۱۰۰ سال اخير به خود ديدهاند، عمدتن ناشي از حركت طبقهي متوسط بودهاست.
اينجاست كه با حسرت به جملهي پاياني جناب قراگوزلو نگاه مي كنيم كه اي كاش كار به تاخير انداختهي خود را قدري زودتر از مطلب ارائه شده منتشر مي ساخت آنجايي كه مي نويسد:
" دربارهی ماهیت طبقاتی جنبش اجتماعی موجود، چیستی جایگاه دموکراتیک آن و بررسی این مسالهی حیاتی که چرا کارگران به شکل طبقه در این جنبش حضور ندارند، اگر فرصتی پیش آمد سخن خواهم گفت."
چرا كه براستي دقت در واقعيات موجود جامعه و مسيري كه "سپاه پاسداران" در مال خود سازي اقتصاد در پيش گرفتهاست و شكل اقتصادي ايران را به سوي نوعي "سرمايه سالاري ِ نظامي" سوق داده است، بيش از همه بايد مصاف مبارزاتي خيل بيكاران را براي ما متبلور كند و البته درك موضع كارگران در وضعيت پيش روي كه سمت و سوي استخدامي نيروي كار به جهت بهره گيري از اعضاي بسيج و در نتيجه گذر از صافي ايدئولوژيك در حال شيفت كردن است نيز شايستهي دقتي است مضاعف، بويژه وقتي اين همه در نتيجهي حقيقت نهفته در شكل سياسي ِ ساخت موجود رخ نمون كرده است.
اشارات:
-------------------
۱. مقاله ("خیزش سبز" از رویا تا واقعیت) نشاني زير:
http://alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=241
۲. سوسياليسم؛آلترناتيو اصلي نئوليبراليسم و كينزيسم، اطلاعات اقتصادي – سياسي ، شماره 261- 262 ، خرداد و تير 1388
۳. پيشين
۴. آیا فرودستان اقتصادی را میتوان نیروهای جنبش سبز دانست؟- محمد مالجو
(http://alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=237)
منبع: http://azizi61.blogfa.com
منبع: http://azizi61.blogfa.com
جنبش كنوني مردم ايران را، چه از موضع وحدت تاكتيكي و چه به مصلحت حركت، در مقياس نوعي تحول خواهي تعريف كنيم، نمي توان لايه هاي پيش روندهاي را در آن نديد كه افقهايش بسيار پردامنهتر از مواضع رسمي است. در عين حال به همين نسبت كه افقهاي ترسيمي گروههاي مختلف و گرايشات متنوعي كه به اين جنبش چشم دوختهاند متفاوت است، منافع متفاوتي نيز بر اين شرايط مترتب است. با اينهمه به نظر ميرسد بازار تحميل بارهايي كه ممكن است كمر اين جنبش را از موضع تشتت بشكند نيز داغ بوده است. اگرچه هنوز سرانجامي كه كساني بخواهند فرصت سهمخواهي خود را پيش بكشند در برابر اين حركت تاريخي قرار نگرفتهاست، اما پارهاي از نيروهاي همراه اين جنبش فيالحال در مسير خط كشي و در غلتيدن به بازي قديمي خودي و غيرخودي قرار گرفته اند. نبش قبر اختلافات رنگي و عقيدتي در ميان كساني چون عطاءالله مهاجراني، اكبر گنجي و ديگراني از اين دست قرايني بر اين خط كشيها و ناشي از آن تشتت آفرينيهاست.
بخش قابل توجهي از اين جبههگيريهاي مضر و تكراري به ظرف فكري و شكل ذهني ما ايرانيها برميگردد. واقعيت تاريخي ما گريزان بودن از نقد و صورت نبستن مدارا در ميان عموم جامعه بويژه و با تاسف در ميان نخبهگان و مدعيان روشنفكري ايراني را نشان ميدهد. اگرچه بسياري را باور بر اين است كه مدارا و تساهل، پايههاي روحي و رفتاري سكولاريسم بوده است، اما شكي نيست كه اين دو مهم در بازهاي گستردهتر، به همهي حوزههاي مدرنيته برميگردد. اينجاست كه حتا كساني كه به عنوان مورد مناقشهي "روشنفكران ديني" خود را متصف مي كنند - و درصد بسياري از ايشان با ماهيت سكولاريسم مشكل دارند- ، بر اساس جنبههاي ديگري از مدرنيته كه خود را تعريف كردهاند نيز مكلف به مدارا خواهند بود. اين قوت گريز از نقد و در كنار آن بري بودن از مدارا در ميان تمامي گروههاي فكري و عقيدتي امروز ايران همچون گذشته بل كه در مورادي نگران كنندهتر وجود دارد. هم از اين روست كه وقتي حوزههاي نظري برآمده از جنبش كنوني را ورق ميزني، ولو آنكه نگارنده در روند خود همچنان درگير شعارهاي متناقض و حاكي از دودلي و تذبذب نظري – عملي بوده باشد، وقتي به اين جملات برميخوري حظ و افسوسي همزمان بر ذائقهات مي نشيند، آنجايي كه ميرحسين موسوي در بيانيه يازدهم خود مي نويسد:
"مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافتهاند که تنها راه همزیستی مسالمتآمیز سلیقه ها و گرایشها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی میکنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوههای زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه ای است که آنان را به یکدیگر پیوند میزند، اگرچه فهمهای ضعیف و باژگونه از دین هضم نکنند که این اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دین حق و آئین خاتم و صراط مستقیم نیست، بلکه یعنی اجباری در دین وجود ندارد، به درستی که راه از بیراهه بیان شده است. لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی."
صرف بيان اين جملات از سوي كسي كه در قاموس جمهوري اسلامي پرورده شده است و نه حتا باور بدان، وظيفهي كساني كه همهي عمر از موضع منتقد يكطرفه فقط تاختهاند و نيش زدهاند، بل كساني از ايشان كه پاي در زمين و سرزمين دموكرات غرب دارند و نفس از چنان فضايي مي گيرند – چه، مي دانيم چنان زمين و سرزميني ولو بهشت زميني هم نباشد تا سالهاي بسيار ديگر تصوير آيندهي اميد جامعه ما خواهد بود- را سنگينتر ميكند. ايمان و باور به تكثر و تعدد زمينههاي فكري و ايدئولوژيك، پيش شرط واقعي صداقت هر مدعاي دموكرات و آزاديخواهانهايست.
جالبتر از همهي اين ها كه ظرافتهاي گرايشي و نظري هستند، بنابراين مستلزم دقت و تعقيب در مواضع و نمودهاي افراد و گروههاست، بروزهاي عيني و ملموسياست كه در فضاي رسانهاي گروههاي مختلف شاهد بودهايم. يعني اگر همهي ما از تفكيك جنبش به سليقههاي گوناگون در زبان كسي چون "عطاء الله مهاجراني" وقتي ميگويد: "سبزی مورد نظر دوستان سرخی می زد و گاه سرخ سرخ بود. آنان جنبش سبز را مرحله ای و مقدمه ای برای انقلابی تازه تلقی می کردند که در یک کلام بساط جمهوری اسلامی را بر خواهد چید. از دید آنان آقایان موسوی و کروبی و خاتمی هم رهبران مرحله ای هستند و ملت ایران از آنان گذر خواهد کرد. این سخن تازه ای نبوده و نیست. سی سال است که مجاهدین خلق و سلطنت طلبان بر همین موضع پای فشرده اند. در واقع آنان سرخند. " و بويژه چون در حوزهي نظري اصلاح طلبان قرار مي گيرد و خطرناكتر نيز هست، گله و انتقاد ميكنيم، انصاف ايجاب مي نمايد حق و سهم خود را نيز حد بزنيم و جايگاه خود را نيز در اين طبايع مدارا گريز بسنجيم و بشناسيم. بسيار ديدهايم گروهي كه از استبداد موجود مينالد و راهي و باغ سبزي كه خود نشان ميدهد را خوش آب و هواترين معرفي ميكند، تو گويي كمال آزادي و برابري را در كوله دارد، از ابتداي اين جنبش حتا يك تصوير از تظاهركنندهاي كه تصويري از رهبران نمادين اين جنبش در داخل را در دست داشته باشد نشان ندادهاند، بل كه خود را كه در سابقه توان تجميع 5هزار نفر در يكجا را ندارند، سنگ بناي جنبش و خيزش و گاهن انقلاب كنوني ميدانند. اين آفت از قضا بليهي عام جريانات گونهگون اپوزيسيون ايراني است. چنين مواقعي است كه از آن شازده كوچولوي خفته در جبهي هر ايراني ميترسي و تماميت خواهي ِ نانوشته را بر جبين هر مرامنامهي سياسي گروههاي ايراني الصاق مي كني.
براستي امروز كه بيش از هر زمان در يك مبارزه مشترك شريك شده ايم و از ديگر سوي، بر خلاف رخداد57 كه عملن نوعي وحدت تودهوار و مبهم شكل گرفته بود، اينبار موضع سلبي به همان اندازه موضع ايجابي وضوح و پيچيدگي دارد، تكيه دادن به طريق تفريق چه نفعي به خود و جنبش كنوني ميرساند؟ يك بار، كافيست يك بار مداقهاي در حقباوري مطلق خود داشته باشيم و باز هم يك بار به شكاكيت در خود و نسبيگرايي در اطراف باور پيدا كنيم.
فرصت كنوني صحنهي تداخل منافع گرايشات گونهگون است، بياييم با توسعهي و افزايش ظرف پذيرش غير و مدارا با يكديگر، اين منفعت را به تحقق نزديكتر كنيم.
ــــــــــ
*. پر واضح است که فقر مدارا در اینجا با اشاره به بخش هایی از نخبه گان و نیروهای موثر سیاسی - اجتماعی است و نه در بین مردم که با جنبش بی خشونت خودُ در حوزه های مهمی پیشرفت خود از حیث مدارا را ابراز کرده اند.
منبع: http://azizi61.blogfa.com
پيش از ورود به عنوان مطلب، پيش كشيدن يك پرسش راه گشاست؛
براستي آيا چنين تعبيري كه در عنوان مطلب آمده است، نوعي به ابتذال كشيدن يك جنبش اصيل
اجتماعي نيست؟
1. بسيار شنيدهايم كه در دنياي امروز، ورزش به طور عام و فوتبال به طور خاص به يك صنعت بزرگ تبديل شدهاند. صنعتي كه اگر بعد تجاري – مالي را نيز بر آن بيفزاييم، باز هم مقصود را مراد كردهايم. اين مهم در كشور ما كه نه تنها بار سياسي كه به شدت بار ايدئولوژيك هم بر آن افزوده مي شود، پيچيده تر و گاهي مشمئز كننده نيز ميشود. سعيدلو – رييس كنوني سازمان ورزش جمهوري اسلامي – سه سال پيش در يك برنامه زنده تلويزيوني، در پاسخ به پرسش مجري برنامه كه از واگذار كردن دو باشگاه بزرگ پرسپوليس و استقلال پرسيده بود، اينچنين گفت: " اين دو باشگاه پتانسيل هاي فرهنگي – اجتماعي و حتا سياسي زيادي دارند و دولت به راحتي از آن ها دست برنميدارد." (نقل به مضمون)
اين پاسخ در حقيقت اعتراف بزرگي است. در واقع فوتبال به شكل ويژه اي نه تنها محل تقليل هيجانات گسترهي عمومي به امري مشخص و قابل كنترل و مديريت است، بل كه عرصهي مهمي است جهت بهرهبرداري و سوء استفادهي قدرت براي نيل به كنترل اجتماعي نامحسوس.
2. اين شكل نمادين تهييج و تخليهي عمومي، در سال جاري فوتبال ايران ، با ورود تيم "تراكتورسازي تبريز" شكل ديگري به خود گرفته است. سيل عظيم جمعيتي كه به گاه مسابقه اين تيم فوتبال به سوي ورزشگاه جاري ميشود، در هيبتي كه همهي علاقه مندان به فوتبال را در بهت و اعجاب فرو بردهاست، به هيچ عنوان نمي تواند دال بر يك هيجان صرف ورزشي باشد. در حقيقت "تراختور" رفته رفته فرياد مردمي شده است، كه خوش دارند تريبوني قويتر براي فرياد كردن هويت خود بيابند. تشخص هويتي به ابزاري نمادين چون فوتبال، بيانگر اين مهم است كه عرصهي نمادين جهت عكس به خود گرفته است و نمود ابژهگوني چون فوتبال و مجموعهاي از عناصر تشكيل دهنده آن(از قبيل بازيكن، مربي، تاسيسات و امكانات مادي ِ ديگر و بويژه هواداران)، هرچه بيشتر به سمت سوژه شدن پيش مي روند تا اين دال نمادين، جهت مفهمومي خود را تغيير يافته ببيند. "تراختور" به راستي اين روزها، صورت نمادين وحدت قوم(ملت) آذربايجان شده است. كانون وحدت پرورده شدهاي كه برون داد مفهومي اش، چيزي جز ميل به نمود و بازنمود هويت و هستي هويتي مردم آذربايجان نيست. كانون وحدتي كه به رغم تجميع اغيار، صورت نمادين وحدت مردمي است كه به هزار و يك رنگ و دگنك، از يكديگر محروم و مهجور ماندهاند.
3. در چنين شرايطي است كه ورزش و به ويژه فوتبال، هرچه بيشتر سياسي شود، نه تنها ايرادي در خود نمي بيند كه پاتكي است به بهرهبرداري هميشگي صاحبان قدرت و انتفاع از اين عرصهي نمادين تهييج عمومي به شكلي شديدن ابزار گون و در جهت تسطيح مسير بهرهوري سودگرايانهي خود.
آذربايجان كه اينك در دال پر طنين ِ پديده اي به نام "تراختور" فرياد مي شود، هويتي است كه در چهار ماه اخير از جنبش كنوني مردم ايران دريغ داشته شده است. اميد كه اين فصل نمادين، راه به نتايج مهمي بيابد كه هم ايران و هم آذربايجان از آن منتفع شوند.
_________
نكته: تحليل چنين موضوعي به صورت تفصيلي نيازمند صرف توان و فرصت ديگري است كه اميدوارم دوستاني كه علاقه مند به اين حوزهاند در راستاي آن قلمي بزنند.
::
شخصيت اقتدارگرا - اريش فروم
::
سیاست جهانی شدن( پیر بوردیو نرجمه پرویز صداقت)
::
الگوی نولیبرال و سیر قهقرایی پزشکی ایران - ناصر فکوهی
::
از نئوکلاسیک های راست گرا تا نئوکلاسیک های چپ گرا/محمد مالجو
::
روششناسی مارکس / سعید رهنما
::
شباهت های میان میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد- ابراهیم نبوی
::
ژیژک،پسامدرنیسم و لباس نوی امپراطور
::
نقد لایحهی هدفمندسازي يارانهها / کامبیز لعل
::
بیماری هلندی ـ بیماری ایرانی؟ / احمدسیف
::
تئوريهاي مارکسيستي پيرامون سرمايه داري دولتي - فريدا آفاري
::
ادامه - مقالات ديگران...
Copyright © 2008 All rights reserved © Power By: Admin